خاطرات
هرگاه به یادم افتادی.....به اسمان نگاه کن.....من انجا نیستم.....زیر خاکم....با خدایم حرف بزن
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  من با اسم خاطرات و آدرس maryam16.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





سلااااااام.اینم یه اپ دیگه.اما شاید این اخرین اپم باشه تا یه ماه دیگه نتونم پست جدیدی بفرستم.اخه امتحانام داره شروع میشه.امیدوارم این اپم هم قشنگ باشه.بای

[ سه شنبه 27 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 11:23 ] [ مریم ]

 

 

تمومه دنیام زیر و رو کردم به خاطر تو                                      تمومه شب پر گریه کردم به خاطر تو

کاش رنگی می گرفت این دل ساده ی من از تو         صد افسوس که تمام عشق را خط خطی کردم به خاطر تو

عشق بازی هایم شهره ی شهر است اما                        چیزی از غمش دم نمی زنم آن هم به خاطر تو

همه ی روزگار بی تو بودن را زیر و رو کردم شاید                     باز هم اشکی ببینم که ریخته شد به خاطر تو

اما نه  این دل ساده ی من دیگر بیش از این                      گول نمی خورد و نمی گوید فقط به خاطر تو 

اوج قصه ی غمناکم انجاست که حتی  دلم هم        به حرفم گوش نمی دهد از دست تلخی های خاطر تو 

تنها گذاشتی دلم را و دیگر هیچ به یاد تو نیست             اما چه کنم که باز هم شود ضربانش به خاطر تو؟

شاید به دارش کشم این دل ساده و تنگم را                          ان وقت دیگر من می مانم و خیال و خاطر تو

ترسم از این است که او مرا دنبال خود  کشد و من                        تنها توانم گفتن شعری باشد به خاطر تو

چه باکم از دل کندن و دل بستن دل؟                                         من این کار را خوب یاد گرفتم به خاطر تو

نمی دانم کدام یک مالک من می شوند فرجام              دلی که بی تو می رود یا منی که زنده ام به خاطر تو

اما ای عشق قشنگم غم نخور چون                      زندگی افسانه ای ست که شروع پایانش ست به خاطر تو

 

[ سه شنبه 27 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 10:54 ] [ مریم ]

  فقر

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد وبه کفش های قرمز رنگ با
حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد ویاد حرف
پدرش افتاد"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی..........

برای خواندن داستان به ادامه ی مطالب بروید

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 25 ارديبهشت 1390برچسب:داستان,داستان کوتاه, ] [ 17:39 ] [ مریم ]

در جلسه ی امتحان عشق من مانده بودم و یک برگه ی سفید!یه دنیا حرف نگفتنی و یه بقل تنهایینمیدونم وقت امتحان چه قدر بود.شاید 5 دقیقه شاید1ساعت شاید1 ماه یا شایدم یه عمر!!!!!!اما برگم هنوز سفید سفید بود.......

برای خواندن مطلب به ادامه ی مطلب بروید


ادامه مطلب
[ شنبه 24 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 11:19 ] [ مریم ]

خدایا دلم گرفته...........

 

دلم گرفته از قصه ی تلخ خلقت              از این بودن از این درد و حسرت

 

میخوام برگردم یه چند سالی میشه           همه میخواییم اما نمیدونم واسه چی نمیشه؟

 

نمیدونم چی شد که یه دفعه ما بد شدیم              تورفتی اون بالا و ما توخودمون گم شدیم

 

خوب میدونم یه روزی  برمیگردی               واسه ما   دنبال ما میگردی

 

خدایا تا همیشه چشم به راهت میمونم        زمین جای خیلی تنگیه خوب میدونم

 

زمین جای موندن واسه ما نیست         غصه خوردن و زجر کشیدن کار ما نیست

 

میدونم دوباره عاشق شدن و بلد میشیم     درمونی واسه دردای همدیگه  میشیم

 

میدونی تا اون روز منتظرت میمونم       تا بیای قصه ی درد واست میخونیم

 

 

[ جمعه 23 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 14:12 ] [ مریم ]

سلام.اینم یه پست طنز بعد از این همه پست عاشقانه گفتم یکم از خشکی درش بیارم.مراقب خودتون باشید .

 

 

اعتراضات یک کوچولوی معترض

بابا مامانا بخونن




آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی پیاز خورده ی غیر
پاستوریزه و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشده ات را به سر و صورت حساس من
نمالید.




مامان و پاپا! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی
من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای شیر شما هم مضر
است!!!




پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی
فروش خودداری نمایید.  چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم
الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!  مخصوصاً وقتی که چشمهای خود
را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش 'بول بول بول بول' می کند!
زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو بره تو چشت! شب بخوابی خواب بد
ببینی! جیش کنی تو شلوارت.




مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم!
لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!




آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه
به روی زمین،
از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!




خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای
سلامتی شما
خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی 'بچه سوسک مرده' بدهد!




آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی
هنگامی که شما
شکم مرا 'پووووووف' می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده
تون نشم...




والدین عزیز! وقتی منو مثل توپ فوتبال بالا میندازید تو رو خدا
حواستون به پایین اومدن ما هم باشه.




والدین محترم! هوای ما بچه ها رو بیشتر داشته باشید
و نخواهید که هیچوقت نگرانی رو تو چهره های ما ببینید

 

 

[ جمعه 23 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 4:53 ] [ مریم ]

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین میکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقین میکنم.

حالم، نه،  اصلآ خوب نیست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ

 غمگین میکنم.

من می پذیرم رفته ای،

و بر نمی گردی همین!

خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.

کم کم ز یادم می روی،

این روزگار و رسم اوست!

این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین میکنم. 

 

 

[ پنج شنبه 22 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 14:14 ] [ مریم ]

به سختی بعد از از رفتنش از جایم بلند شدم.باخود قسم خوردم دیگر دوستش نداشته باشم.روزها گذشت تا من باز او را در میان انبوه مردم دیدم.به سمتم برگشت و دلم لرزید.به من نگاه کردو شور و شوق پیدا کردم.به من خندید و من عشق عجیبی را درون خود دیدم.فکرکردم دوباره دارم عاشقش میشوم.به سمت من گام برداشت قسم خوردم قسم قبلی ام را بشکنم.دستهایش را برایم بلند کرد و من از خود بی خود شدم.دست هایش را روی شونه هایم گذاشت و من تازه متوجه گرمی وجودش شدم و دیدم تنها قلبم برای او می تپد.تمام ارزویم این شد که در ان لحظه در اغوشش بکشم.ناگهان به همان دستان گرم مرا کنار زد و دوان دوان به طرف پشت من دوید و دیگری  را سخت بغل کرد.باورم نمی شد ان نگاه  ان خنده ان قدم ها برای من نبود.و من انقدر احمق بودم  که نفهمیدم او هرگز مرا نمی بیند ای کاش پشت سر هیچ چیز نمی بود شاید انگاه صاحب ان نگاه میشدم.ای کاش ان دیگری من می بودم.ای کاش...

 

[ چهار شنبه 21 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 21:55 ] [ مریم ]

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی.               گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم.            گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من.              گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم.             گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن.                گفتی : تو در یادی مگر؟

 

 

 

[ دو شنبه 19 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 19:27 ] [ مریم ]

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟
 شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

 

[ شنبه 17 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 16:48 ] [ مریم ]

باران بهانه بود تا تو زیر چتر من و کنار دستان سردم تا انتهای کوچه بیایی.

ای کاش کوچه انتهایی  نمی داشت
 

کنار دستان گرمت  در انتهای کوچه ایستادم و ارام زمزمه کردم:به خدا دوستت دارم.وگفتم

بغض بزرگترین اعتراضه که اگه بشکنه دیگه اعتراض نیست التماسه!به تو التماس میکنم نرو

تو ازم پرسیدی :چون دوستت دارم به تو نیازمندم یا چون به تو نیازمندم دوستت دارم و من خندیدم و گفتم

چون دوستت دارم بی نیاز ترینم

تو با اندوه به من نگاه کردی و گفتی:اما حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است

و تو ان شب مرا در انتهای کوچه تنها گذاشتی و من به این پی بردم

قشنگی باران به این است که هر چه قدر زیرش گریه کنند هیچ کسی نمی فهمد

 

 

[ شنبه 17 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 7:4 ] [ مریم ]

یک فیلسوفی میگه ادم ها چهار دسته هستند:

1-اونهایی  که وقتی هستند هستند و وقتی نیستند نیستند:

اینجور ادم ها وقتی کنارشون هستی حسشون میکنی و وقتی رفتن دیگه تموم شدن

2-اونهایی  که وقتی هستن نیستن و وقتی نیستن هم نیستن:

اینجور ادمها اساسا بودن ونبودشون مثل همه و واسه ادم فرقی نداره

3-اونهایی  که وقتی هستن هستن و وقتی نیستن هم هستن:

اینجور ادم ها همیشه تو قلبتن  چه نزدیک باشن چه دور

4-اونهایی که وقتی هستن نیستن ولی وقتی نیستن هستن:

اینجور ادم ها تا کنارتن متوجه بودنشون نیستی و وقتی میرن یادشون تو قلبت احساس میکنی

 

فکر می کنید شما جزو کدوم دسته هستید؟؟(البته فکر پیچیده شد چون خیلی هست ونیست داشت

اما به نظر من یک جورایی خیلی درسته)

[ پنج شنبه 15 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 21:11 ] [ مریم ]

روزی کوهنوردی تصمیم به فتح قله ای بلند می کند.تمام وسایلش را جمع می کند و به راه می افتد.

کوهنورد روزها و شب ها از کوه بالا می رود تا اینکه در یکی از این شب ها که همه جا تاریک بودو هوا سوز داشت و او نزدیک به قله بود پایش به  سنگی خورد و از کوه پرت شد.در حین سقوط کوهنورد که به طنابی وصل بود بلند فریاد کشی:خدایا نجاتم بده!

ناگهان از اسمان ندایی امد و گفت:

-ایا واقعا هر کاری که من بگوییم انجام می دهی؟

_:اره هر کاری که بگی

_:پس طنابت را پاره کن!

کوهنورد چند ثانیه ای فکر کرد و بعد به طناب چشبید و چیزی نگفت.........................

فردا صبح ان شب  مردم شهر جسد یخ زده ی کوهنوردی را که به طنابش چسبیده بود پیدا کردند در حالی که تنها نیم متر با زمین فاصله داشت!!!!!!!!!!!

 

[ چهار شنبه 14 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 6:41 ] [ مریم ]

روزی واعظ بزرگ ایرانی تصمیم به سخنرانی در یکی از شهرهای ایران میکند.در تمام شهر اعلامیه می دهند و همه جا جار می زنند و کلی سر صدامی کنند که هم چین شخصیت عظیمی برای سخنرانی قرار است به این شهر بیاید و بزرگترین مسجد شهر را برای جلوس این شخصیت و سخنرانی ایشان در نظر میگیرند.

بالاخره روز سخنرانی فرا رسید و واعظ برای سخنرانی خود اماده میشد و داشت از منبر بالا میرفت.اما در مسجد جای سوزن انداختن نبود و مردم لب تا لب مسجد نشسته بودند و هیچ کس راه را برای کس دیگری باز نمیکرد که ناگهان پیرمردی خسته و ماتم زده بلند و شدو فریاد کشی:ای مردم به خاطر خدا هم که شده از همان جایی که نشستید بلند شوید و کمی به جلوتر روید!

واعظ تا این سخن را شنید ایستاد و بعد از چند ثانیه به سمت پایین منبرش برگشت.همه از کار این واعظ تعجب کردند و علت را جویا شدن.واعظ گفت من دیگر سخنرانی نمیکنم.مطلبی را که من میخواستم در چند ساعت با شما بازگو کنم این پیرمرد در چندثانیه گفت:از جایی که هستید بلند شوید وکمی به جلو روید تا جامعه بهبود پبداکند

واعظ این را گفت و از مجلس خارج شد

[ چهار شنبه 14 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 6:30 ] [ مریم ]

سلام.امشب خیلی دلم گرفتهیک احساس خیلی بدی دارم با اینکه روز خوبی را پشت سر گذاشتم.امیدوارم هرچه زودتر از این حالت وحشتناکی که چند وقته اومده سراغم بیرون بیام.این چند وقته سرم خلوت تره چون واسه چند روزی مدرسه نمیرماخه بچه های مدرسه را بردن مشهد و من هم باهاشون نرفتم و واسه همین مدرسه تعطیله.فکر کنم دلم به خاطر همون گرفته.به هر حال مطلب زیر را به عنوان اپ امروز میذارم.امیدوارم تو این چند وقته یک کار مفیدی انجام بدم.فعلا خداحافظ

[ یک شنبه 11 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 21:38 ] [ مریم ]

پسرکی که دریا کفش هایش را با خود برده بود روی ساحل نوشت :دریا دزد کفش های من است

ماهی گیری که از دریا بر میگشت روی ساحل نوشت:دریا با سخاوت ترین دوست من است

موج امد و هد دو جمله را پاک کرد و نوشت: برداشت های دیگران را در مورد خودت درون خودت حل کن تا مانند دریا بزرگ شوی

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

 

 

 

[ یک شنبه 11 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 21:16 ] [ مریم ]

 

بالاخر بعد از کلی اصرار یه چندصد هزار تومانی به وسیله ی

  یکی از اشناهای صاحب کارش  پیدا کرد.

چند ماه گذشت و طلبکار هر روز و هر روز زنگ میزد و پولش را می خواست

 اما طرف اه در بساط نداشت

که پسش بده.تا یک روز صبح که داشت میرفت سر کار  حسابی

 از این زنگ ها خسته شد و وقتی

گوشی را قطع کرد رفت سراغ گوشیش و صداش را ظبط کرد وگفت:

این طلبکاره بی شعوره و نفهمه هست

جواب به این کثافت نده و بعد این صدا را  ظبط کرد و گذاشت

 اهنگ زنگ مخصوص طلبکاره تا هر موقع

زنگ زد هم بفهمه زنگ زده هم بی خودی جوابش را نده.این طوری خودش

 را خالی کرد و رفت تا سوار

اسانسور بشه .

اسانسوره خیلی شلوغی بود شاید 10نفر به راحتی توش جا می شدند.

با بی حوصلگی سوار

اسانسور شد ودر اسانسور بسته شد تا اینکه ناگهان صدایی شنید

:اره میخوام دوباره به طرف زنگ

بزنم تا ببینم پولم چی شد.باشه همین الان زنگش میزنم

دقیق تر نگاه کرد همون طلبکاره بود و میخواست بهش زنگ بزنه.

تمام ابروی چندین و چند سالش پیش صاحب کارش در خطر بود.

دست تو کیفش کرد تا دنبال گوشیش بگرده که ناگهان

 صدایی بلند شد:این طلبکاره بی شعوره و نفهمه هست جواب به این کثافت نده....

تمام اسانسور محو تماشای طرف شدند و داشتند با

 تحیر بهش نگاه میکردند.دستاش منقبض شد و دیگه

نتونست تکون بخوره.طلبکار جلو اومد و گفت:نفهم.بی شعور.کثافت.ها؟....

(صبح اون روز طرف را اخراج کردن اما بعدش با میانجی گری بقیه دوباره

 به سر کارش برگشت)

 

[ یک شنبه 11 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 6:42 ] [ مریم ]

سلام.امروز یک داستان خیلی قشنگ شنیدم که تو وبلاگم گذاشتم.از فردام که دوباره باید هفته را شروع کنیم.به امید هفته ای قشنگ.(من که خیلی امیدوار نیستم)

 

روزی مردی مسلمان وارد دکان مرد ارایشگری که به وجود خدا اعتقاد نداشت شد.ارایشگر شروع به کوتاه کردن موی مرد کرد و در این حین حرف از اعتقادات شد.مرد ارایشگر گفت:میدونی چیه من به وجود خدا اعتقاد ندارم چون اگه خدایی بود این همه ادم فقیر و بچه ی یتیم وگرسنه وجود نداشت.مرد مسلمان که حوصله ی بحث کردن را نداشت سکوت کرد و گذاشت ارایشگر کارش رابکند و بعد رفت بیرون.

تا از در مغازه رفت بیرون مرد کثیفی با مو های بلند دید چند لحظه ای مکث کرد و درون سلمانی برگشت و گفت:میدونی من فکر نمی کنم ارایشگری وجود داشته باشه

مرد ارایشگر ناراحت گفت:تو چگونه به وجود من اعتقاد نداری؟مرد گفت :اگر ارایشگری وجود داشت پس این مرد با موهای بلند و وکثیف اینجا چی کار میکرد

این را گفت و از مغازه خارج شد

نتیجه اخلاقی:ما انسان ها خودمان راهمان را انتخاب می کنیم و گاهی این تفاوت هاست که همه چیز را با ارزش می کند!

[ شنبه 10 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 4:38 ] [ مریم ]

یک داستان واقعی

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کنيم

 

[ جمعه 9 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 9:51 ] [ مریم ]

باران نیا .....زمین جای قشنگی نیست... خوب می دانم که در اینجا گل در عقد زنبور است و سودای بلبل دارد و پروانه را هم نیز دوست دارد

[ چهار شنبه 7 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 13:23 ] [ مریم ]

parsaspace.com/files/1742684884/

یک اهنگ خیلی قشنگ در مورد اختلاف طبقاتی از مریم حیدر زاده.امیدوارم خوشتون بیاد

راستی امشب میخواستم از تمام کسانی که برام نظر نمیذارن هم تشکر خیلی بکنم.چون همه جا فقط به اونایی که نظر میدن توجه می کنند گفتم اینجا یک کم متفاوت تر باشه.به هر حال فقط میخواستم بگم ممنونم اگه نظر نمیذارید یا تو نظر سنجی شرکت نمی کنید یا مطالب را تا تهش نمی خونید و فقط با بی حوصلگی عکس ها را نگاه می کنیدمثل اینکه دارم زیادی حرف میزنمولی من را واقعا با این کار خوشحال می کنیددیگه بیشتر از این وقتتون را نمی گیرم.تا بعدا خداحافظ

راستی این هم عکس چند تا گل تقدیم به همه ی اونایی که نظر نمیذارن

 

 

 

[ سه شنبه 6 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 21:15 ] [ مریم ]

موشکی خواهم ساخت/

                                            

                                    خواهم انداخت به فضا/                                               
  

                                          دور خواهم شد از این سیاره ی غریب/                               

                   

          که در ان هیچ کسی نیست که در بیشه ی پول اقتصاد دان ها رابیدار کند/ 


موشک از ادم تهی/

                               هم چنان خواهم راند/

                                                                  

                                                             پشت کهکشان ها کره ای ست/

          

                              که در ان پنجره ها رو به بانک باز است/

                                   

                                              دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی پولی ست/

 

مردم  شهر به پول چنان می نگرند که به یک چیز بی ارزش/

                                                                              خاک نیز از پول متنفرست/

 

پشت کهکشان ها کره ای ست/

       

                            که در ان وسعت حساب بانکی ات به اندازه ی کل زمین است/

                                           

                                               ادمان وارث پول و خانه و ماشینند/


 

پشت کهکشان ها کره ای ست/

                                                 

                                              موشکی باید ساخت............


[ سه شنبه 6 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 3:31 ] [ مریم ]

سلام به تو ای قشنگ ترین نی نی کوچولوی دنیا.من این نامه را تنها برای تو نوشتم.وبعد هم تو این وبلاگ به نمایش گذاشتمش.ببخشید اگه یک خورده غلت املایی دارم.بریم سراغ نامه.من در اون روز غشنگ افتابی که واسه.......

برای خواندن بقیه داستان به ادامه ی مطلب بروید

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 5 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 6:7 ] [ مریم ]

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر.
پرسیدند: چه كسی؟

بیل گیتس ادامه داد: سالها پیش زمانی که......

برای خواندن به ادمه ی مطلب بروید


ادامه مطلب
[ یک شنبه 4 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 2:21 ] [ مریم ]

هیچ کس لیاقت اشک های تورا ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود



      چه اشتباهی کردم که اسمتو  اوردم
        
                                                              خوبیش اینه لااقل واست قسم نخوردم                                راستی چه عالمی بود اگه بدا نبودن
                                                                     جدا میشیم ما از هم چون خیلیا حسودن                                دیشب تا صبح نشستم زیر نگاه مهتاب
                                                                        تو خیلی خوبی اما فقط تو عالم خواب                                   عکس ها و هدیه هاتم میدم به یه واسته
                                                                  تا که به خیر و خوشی تموم شه این رابطه                              حرف های عاشقونه همش ماله قدیمه
                                                                      مثل همون حرفا که ما به زدیمه                                             هر وعده ای که دادی به هر کسی عمل کن
                                                                     غصه هاش یه جوری با مهربونی حل کن                                  نذار عشق تو واسش مشکل و دردسر شه
                                                                      نذار که از دست تو راهی یه سفر شه
     گناه تو همین بود نداشتن صداقت
                                                                       اما گناه من بود نکردن خیانت
    دیگه خدا نگهدار لحظه های قیمتی
                                                                  من  ببخش عزیزم هرکی داری قسمتی
    دنیا رم اگه بدی دلم ازت صاف نمیشه
                                                                   دلی که بشکنه و کدر شه شفاف نمیشه
   حیفه اون بتی که از تو برای خودم ساخته بودم
                                                                     من مقصر نبودم چون تو ر نشناخته بودم
   حیفه لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم
                                                                  حیفه غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم
   حیفه حرفای قشنگی که برای تو نوشتم
                                                                   حیفه رویام که واست از قشنگی هاش گذشتم
  حیفه شب ها که نشستم با خیالت زیر مهتاب  
                                                                    حیفه وقتی که تلف شد واسه دیدن تو توی خواب
حیفه اشک هایی که ریختم واسه تو دم سپیده
                                                                    حیفه احساس طلایی م حیفه این عشق و عقیده                        ماکه رفتیم تو بمون با هرکی که دوسش داری
                                                                     با اون که پنهونی سر روی شونش میذاری
     ماکه رفتیم حالا تو میمونی و عشق جدید
                                                                   میدونم چند روزه دیگه میشنوم جدا شدید
     ماکه رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود
                                                                     دل ما لایق اینکه بندازی زمین نبود
     ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری
                                                                   به قول حافظ ما هم داریم یه  یار سفری
    ما که رفتیم تو بشین زیر نگاه عاشقش
                                                                     ارزوم اینه فقط تلف نشه دقایقش
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



     شاید اشتباه اما عاشقا دروغ میگن
                                                          ادمای مهربون و با وفا دروغ میگن
     اونا که میگن تا همیشه دیوونتن
                                                       بذار بی پرده بگم که به شما دروغ میگن
    اونا که فدات بشم تکه کلامشون شده
                                                             به تمومه اسمون ها به خدا دروغ میگن
   اونا که با قسم و ایه میخوان بهت بگن
                                                             تا قیامت نمیشن ازت جدا دروغ میگن

 
             
            

                                                                   
ممنون که سر زدید.نظر یادتون نره

[ جمعه 2 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 19:52 ] [ مریم ]

parsaspace.com/files/7923884884/

این هم یک اهنگ دیگه از مایلی سایرس

[ پنج شنبه 1 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 22:0 ] [ مریم ]

parsaspace.com/files/0593884884/

اینم یک اهنگ خیلی قشنگ به اسم The Way I Loved Youکه پیشنهاد دانلود را بهتون میکنم

[ پنج شنبه 1 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 19:31 ] [ مریم ]

غزلي از استاد سخن، سعدي شيرازي (ره)، به بهانه روز بزرگداشت ايشان، اول ارديبهشت

اي پيك پي خجسته كه داري نشان دوست

با ما مگو مگر سخن دلنشان دوست

اي يار آشنا علم كاروان كجاست

تا سر نهيم بر قدم ساربان دوست

دردا و حسرتا كه عنانم زدست رفت

دستم نمي‌رسد كه بگيرم عنان دوست

رنجور عشق دوست چنانم كه هر كه ديد

رحمت كند مگر دل نامهربان دوست

بي حسرت از جهان نرود هيچكس به در

الا شهيد عشق به تير از كمان دوست

گر دوست بنده را بكشد يا بپرورد

تسليم از آن بنده و فرمان از آن دوست

بعد از تو هيچ در دل سعدي گذر نكرد

وان كيست در جهان كه بگيرد مكان دوست

 

[ 1 ارديبهشت 1390برچسب:, ] [ 13:21 ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

حرف های هست برای (نگفتن) حرف هایی که هرگز سر به (ابتذال گفتن) فرود نمی اورد و سرمایه ی ماورایی هر کس به اندازه ی حرف هایی هست که برای نگفتن دارد و خدا برای نگفتن حرف های زیادی برای نگفتن دارد هر کس به اندازه ایی که احساسش می کنند(هست) هر کس را نه بدان گونه که(هست)احساس می کنند بدان گونه که (احساسش)می کنند هست دکتر شریعتی
امکانات وب

ورود اعضا:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 55
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 66
بازدید ماه : 754
بازدید کل : 69007
تعداد مطالب : 78
تعداد نظرات : 267
تعداد آنلاین : 1


document.write(""+"<"+"/sc"+"rip"+"t>");

كد تصوير تصادفی

جاوا اسكریپت

.



قالب میهن بلاگ

download

قالب بلاگ اسکای

اخلاق اسلامی