خاطرات هرگاه به یادم افتادی.....به اسمان نگاه کن.....من انجا نیستم.....زیر خاکم....با خدایم حرف بزن
| ||
|
روزی واعظ بزرگ ایرانی تصمیم به سخنرانی در یکی از شهرهای ایران میکند.در تمام شهر اعلامیه می دهند و همه جا جار می زنند و کلی سر صدامی کنند که هم چین شخصیت عظیمی برای سخنرانی قرار است به این شهر بیاید و بزرگترین مسجد شهر را برای جلوس این شخصیت و سخنرانی ایشان در نظر میگیرند. بالاخره روز سخنرانی فرا رسید و واعظ برای سخنرانی خود اماده میشد و داشت از منبر بالا میرفت.اما در مسجد جای سوزن انداختن نبود و مردم لب تا لب مسجد نشسته بودند و هیچ کس راه را برای کس دیگری باز نمیکرد که ناگهان پیرمردی خسته و ماتم زده بلند و شدو فریاد کشی:ای مردم به خاطر خدا هم که شده از همان جایی که نشستید بلند شوید و کمی به جلوتر روید! واعظ تا این سخن را شنید ایستاد و بعد از چند ثانیه به سمت پایین منبرش برگشت.همه از کار این واعظ تعجب کردند و علت را جویا شدن.واعظ گفت من دیگر سخنرانی نمیکنم.مطلبی را که من میخواستم در چند ساعت با شما بازگو کنم این پیرمرد در چندثانیه گفت:از جایی که هستید بلند شوید وکمی به جلو روید تا جامعه بهبود پبداکند واعظ این را گفت و از مجلس خارج شد ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() http://www.roozgozar.com نظرات شما عزیزان:
سلام مریم جان چه اسم خوشگلی داری وب شما که محشره من نوسنده وبلاگ ریاضی 2....... راستی کلاس چندمی؟رشته؟ منتظرم بای 2دخترم
سلام مریم جون از اینکه به سایتمون سر زدی ممنون .واقعا وب قشنگی داری.بای
سلام مریم جون از اینکه به سایتمون سر زدی ممنون .واقعا وب قشنگی داری.بای
|
|
[ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |