خاطرات هرگاه به یادم افتادی.....به اسمان نگاه کن.....من انجا نیستم.....زیر خاکم....با خدایم حرف بزن
| ||
|
کوهنورد روزها و شب ها از کوه بالا می رود تا اینکه در یکی از این شب ها که همه جا تاریک بودو هوا سوز داشت و او نزدیک به قله بود پایش به سنگی خورد و از کوه پرت شد.در حین سقوط کوهنورد که به طنابی وصل بود بلند فریاد کشی:خدایا نجاتم بده! ناگهان از اسمان ندایی امد و گفت:
-ایا واقعا هر کاری که من بگوییم انجام می دهی؟ _:اره هر کاری که بگی _:پس طنابت را پاره کن! کوهنورد چند ثانیه ای فکر کرد و بعد به طناب چشبید و چیزی نگفت......................... فردا صبح ان شب مردم شهر جسد یخ زده ی کوهنوردی را که به طنابش چسبیده بود پیدا کردند در حالی که تنها نیم متر با زمین فاصله داشت!!!!!!!!!!!
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() http://www.roozgozar.com نظرات شما عزیزان:
سلام.خوبی؟خسته نباشی.
آره.اونی که من دیدم همش شعر بود.البته فقط یه قسمت آخرش چندتا شعر بود که کفرنامش بود.اسمشو یادم نیست.متاسفانه بچه مشهد هم نیست.زنگ میزنم بهش امیدوارم بدونه اسمش چی بود.خبرشو میدم. |
|
[ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |