خاطرات هرگاه به یادم افتادی.....به اسمان نگاه کن.....من انجا نیستم.....زیر خاکم....با خدایم حرف بزن
| ||
|
لئوناردو داوینچی برای کشیدن تابلوی شام اخر بسیار مشغول و گرفتار بود.همه چیز تابلو کامل شده و تنها قسمت حضرت مسیح و شیطان مانده بود.داوینچی دنبال مدلی مناسب برای کشیدن حضرت مسیح و ترسیم ان بود.روز های پیاپی انسان های مختلفی را میدید و برای کشیدن قیافه ی حضرت مسیح بسیار تلاش میکرد اما هیچ یک از انان برای کار او مناسب نبودند.تا اینکه بعد از ماه ها روزی داوینچی داشت در خیابانی قدم میزد که ناگهان با پسری با قیافه ی بسیار معصوم برخورد کرد.به فکر فرو رفت.خودش بود.همان کسی که ماه ها دنبالش میگشت.جلو رفت و با پسر صحبت کردوجوان پذیرفت و داوینچی شروع به کشیدن حضرت مسیح کرد.به این بهانه چند وقتی با پسر بود و می دانست که او پسرس پاک و ومعصوم است درست مثل مسیح!!بعد از تمام شدن نقاشی مسیح پسرک راه خود را در پیش گرفت و رفت.سالها گذشت اما داوینچی هنوز قسمت اخر نقاشی را که به صورت شیطان ربط داشت تمام نکرده بود و دنبال انسانی با قیافه ی مخصوص میگشت.این بار هم هرچه میگشت پیدا نمیکرد و داشت کم کم نا امید میشد.اما شبی هنگامی که داشت از خیابان رد میشد مرد میانسالی را در گوشه ی خیابان با وضع نا مناسبی دید که ظاهر او دقیقا همان چیزی بود که داوینچی دنبالش میگشت.جلو رفت و با مرد صحبت کرد و از او خواست تا به او در ترسیم شیطان کمک کند.مرد میانسال پرسید:ایا تو همان شخص نیستی که چند سال پیش از من خواستی تا مدلی برای تو در نقش حضرت عیسی بشوم؟داوینچی با تعجب گفت:اری.تو همانی.درست است.فرق میان مسیح و شیطان همینه.انها در اصل یکی هستند همه ی ما در ابتدا یکسان افریده شدیم اما تنها این رفتار ماست که ما را تبدیل به مسیح یا شیطان می کند!!!.
نظر یادتون نره ها!!!!!!!!!!! ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() http://www.roozgozar.com نظرات شما عزیزان: |
|
[ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |